| تجربه ی تحقیر شدن به همان اندازه فرا موش ناشدنی است که تجربه ی عشق
نگاه انسانها از نگاه گرگها نیز ناپایدارتر آنچه در نگاه انسانها دیده میشود به مراتب وحشتناک تر از گرگهاست
انسان همیشه به محبوبهایش چیزهای زیادی را اهدا میکند:
کلام،آسایش و احساس لذت
و تو ارزشمندترین همه ی اینها را به من هدیه کردی:
فقدان
به نظر من ما انسانها بر روی کره ی زمین زندگی نمیکنیم سر زمین واقعی ما قلب کسانی است که به آنها علاقه داریم
برای بیان عشق همواره نیاز به واژهای عاشقانه نیست،بلکه زیر و بم اشکها و لبخندها لازم است
اعتراف میکنم که تو باعث شدی من بیماری بزرگ حسادت را تجربه کنم.هیچ چیز دیگری جز حسادت به عشق شبیه نیست و در عین حال هیچ چیز دیگری با آن در تضاد نیست
آدمی وقتی در درون چیزی قرار دارد نمیتواند آن را ببیند،پس در این زندگی فقط باید از بیرون نگاه کرد،یعنی همیشه باید در حاشیه بود،اصلا هیچکس نمیتواند به طور کامل درون زندگی باشد.در درون ما همیشه کسی هست که نیست،کسی که نگاه میکند و بیصدا می ماند و به ندرت برایش واقعه ای اتفاق می افتد.
زمان فقط از همین دو لحظه تشکیل شده است:لحظه ی حال و لحظه ی مرگ،و گذشته اهمیتی ندارد..... فقط زمان حال وجود دارد،تا زمانیکه با لحظه ی مرگ برخورد کند
ژرفای احساس ما اغلب به عشق مربوط نمیشود بلکه به خودخواهی ما مرتبط میشود ما ما فقط به خود علاقه مندیم و تنها به حال خود گریه میکنیم

|